X
تبلیغات
زولا
RSS

به مناسبت سالگرد شهادت شهید بابایی1366/5/15



خورشید در حال افول بود و جلوه مشعشع آن پهنه آسمان را به رنگ شقایق،سرخ کرده بود.عظیم دربندسری در حالی که به سوی قرار گاه می رفت،آهی کشید وباخود گفت:
-چه غروب غریبی است؟    
وقتی آفتاب با آخرین شعاع کم رنگش در افق پنهان شد،صدای غرش رعد آساس جنگنده ای سکوت آسمان را درهم شکست و چند دقیقه بعد تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری در حالی که کلاه پرواز خود را در دست داشتند،باگامهای پیروزمندانه ای به سوی"رمپ:محوطه پارک هواپیماها"می آمدند.
عظیم سردربندی به سوی عباس رفت و اورا درآغوش گرفت.سرهنگ بختیاری گفت:
-جات خالی بود عظیم آقا!ولی شانس آوردی که زیر بال نبودی.
تیمسار دستی به روی شانه دربندسری گذاشت و هرسه به سوی اتومبیل رفتند.بانگ موذن در آسمان پیچید.تیمسار بابایی با تانی از جای برخاست و زیر لب زمزمه کرد:
-الله اکبر!
وقتی کنار حوض کوچک محوطه گردان عملیات رسید،در حالی که زیر لب اذان می گفت،سرش را به آسمان بلند کرد.دربندسری و سرهنگ بختیاری در گوشه ای ایستاده بودند و ار را می نگریستندوچند لحظه بعد به سوی او به راه افتادند.
دربند سری گفت:
-تاحالا عباس را این طور ندیده بودم.رفتارش،نگاه کردنش،راه رفتنش،چطوری بگم،طور دیگری است.سرهنگ !دلم خیلی شور می زند.
تیمسار وضو را تمام کرد.نگاهی پرمهر به چهره هر دو انداخت و گفت:
-چه شده عظیم آقا؟
در بند سری پاسخی نداد.سرهنگ بختیاری گفت:
-چیزی نیست قربان!عظیم آقا ما تازگی ها کمی رمانتیک شده.
تیمسار به آرامی گفت:
-عجلوا بالصلوه...
عباس از جا برخاست و دست در گردن سرهنگ انداخت.او را بوسید و گفت:
-عظیم آقا!شماهم برو استراحت کن.فردا خیلی کار داریم.
در بند سری دستگیره در را چرخاند.مکث کوتاهی کرد و سپس سرش را برگرداند و گفت:
-چرا نرفتی؟مگر قول نداده ای؟
تیمسار گفت:
-به کی؟
در بندسری گفت:به خانمت.
عباس کمی مکث کرد و گفت:چرا؛می رم.
در بندسری گفت:
-می ری؟!کجا می ری؟
او گفت:
-خب...مکه دیگه.
در بندسری با شگفتی گفت:
-مکه؟!عباس جون سربه سرم می گذاری؟مثل اینکه یادت رفته فردا عید قربان است.
تیمسار دستی به سر کشید و گفت:
-نه.نه عظیم آقا یادم نرفته.
در بندسری درحالی که کلافه به نظر می رسید گفت:
-من که از حرفهای تو چیزی نمی فهمم.پاک گیج شدم.من رفتم بخوابم.شب بخیر.
عباس لبخندی زد و گفت:
-شب بخیر گیج خدا...
دربندسری هرچه کوشید بخوابد نتوانست.با خود گفت:"امشب چه شب اسرار آمیزی است.چرا اینقدر کلافه ام؟"برخاست و به طرف اتاق عملیات رفت.وقتی پشت در اتاق رسید صدای عباس در گوشش پیچید:
"ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب"
"ربنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین"

عظیم آرام در را باز کرد و درگوشه ای نشست.محو تماشای عباس شد.چند دقیقه بعد عباس سر برگرداند.باصدایی آرام و دلنشین گفت:
-آقا عظیم نخوابیدی؟
در بند سری مات مانده بود.به سوی عباس رفت و دستهای او را گرفت.بابغض گفت:
-می ترسم.نمی دانم از چه چیز.فقط این زا می دانم که می ترسم.
تیمسار دستی روی شانه او گذاشت و گفت:
-برو وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان.بعد از خدا بخواه که صلح و آرامش را به مسلمانانم برگرداند.از خدا بخواه که سپاه اسلام بر سپاه شیطان پیروز شود و بخواه که ایمانمان را استوار و پابرجا نگه دارد.آقا عظیم!برای من گنهکار هم دعا کن...
تیماسر بابایی و سرهنگ بختیاری در حال گفتگو در مورد ماموریت بعدی بودند که در بندسری وارد اتاق عملیات شد.عباس بادیدن او گفت:
-یاالله!صبح بخیر عظیم آقا!شماحاضری؟
در بندسری گفت:
-اول چیزی بخوریم بعد.
تیمسار گفت:
-من فقط یک لیوان شیر می خورم..
هنگام صرف صبحانه،او گویی در دنیای دیگری سیر می کرد.شاید هم می خواست برای ظهر عید قربان خود را آماده کند.تیمسار به طرف دربندسری آمد و گفت:
-عظیم آقا!احتیاط کن.ان شاءالله تبریز همدیگر را می بینیم...


برچسب‌ها: غروب،شهید،بی تابی،پرواز